حكيم زجاجى
380
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نشد خون كس در ميان ريخته * نه يك تن ز دار اندر آويخته 20 چو يحيى بيامد به بغداد شاد * جهاندار هارون بادينوداد ورا بيشاز اندازه نيكى نمود * زمان تا زمان پايگاهش فزود ورا كرد نزديك و بنواختش « 1 » * بر خود فزون جايگه ساختش « 2 » چنان چند ماهش همىداشت خوش * شدى پيش او دست كرده به كش ورا شاه گيتى نكو داشتى * ز ديگر كسانش برافراشتى 25 همىداشت از اينسان ورا پنج ماه * به نزديك يحيى برفتى سپاه چنين تا شد ايمن سرافراز مرد * خليفه در آن كار انديشه كرد ز ناگه يكى جمله آورد ياد * يكى نامه بنبشت « 3 » مانند باد ز پيش شه ديلمان نزد مير * سرافراز يحياى دانشپذير كه برخيز از آنجاى و نزد من آى * بياراى گيتى به روى [ و ] به راى 30 امامت به تو مىرسد در « 4 » جهان * به گل چون شود مهر تابان نهان بفرمود هارون كه از ديلمان * بيامد يكى تن به دل شادمان ورا داد آن نامهء دلپذير * كه اين را ببر نزد يحيى چو تير بياورد آن نامه ديلمنژاد * به درگاه يحيى به كردار باد چو آمد بر مرد يزدانپرست * همىخواست آ [ ن ] نامه ، دادش به دست 35 ز خاصان هارون يكى نامدار * به نزديك يحيى بد آن روزگار بيازيد آن نامه بستد ز مرد * وز آنجا برون شد چو باد و چو گرد بياورد نامه به هارون سپرد * وز آن جايگه آب يحيى ببرد به افسون آنان گراييد مرد « 5 » * به زندان در از وى برآورد گرد بكشت آنچنان نازنين را به دهر * چنين بودش از دهر بدپيشه بهر 40 جهان را چنين است آيين و ساز * ستاند همه دادهء خويش باز در اين سال هارون شه بىنظير * به جعفر كه بد « 6 » پور يحيى خطير بفرمود تا شد به مصر از فراز * ببريد آن راه دور و دراز
--> ( 1 ) نواختن ( 2 ) بابگه ساختن ( 3 ) نبشت ( 4 ) از ( 5 ) بافسون جوان درآيند مرد ( 6 ) بود